الان ساعت ٧ ه و من تو اتوبوسم و دارم ميرم خونه…
بغل دستم يه پيرمرد دوست داشتنى نشسته و هر از گاهى با من صحبت ميكنه…قبل اينكه سوار اتوبوس بشم يه پفك گرفته بودم كه اگه گشنم شد با هله هوله به صورت كاذب خودمو سير كنم!
تا پفكو باز كردم و به پيرمرده تعارف كردم شروع كرد به پند و اندرز كه اينا چيه مى خورى و همش مواد شيمياييه و از اين حرفا!خوب شد حالا سیگار نکشیده بودم کنارش…! مى گفت يه دونه پفكو بكن سر چوب كبريت و بعد بگيرش رو آتيش…اونوقت مثل شمع مى سوزه!كنجكاو شدم حتما امتحان كنم! هیچی دیگه آخرش دیگه روم نشد پفکه رو بخورم

ديگه تقريبا رسيدم

هشتم بهمن ۸۸